تبليغاتX
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

ولنتاین

 روزی که  تمامی گل های زمین دست به دست هم داده اند تا کمی از عطر تو را داشته باشند

روزی که تمام اب های عالم به هم پیوسته اند تا بتوانند بزرگی تو را به نمایش بگذارند

روزی که تمام فرشته های خدا در مقابل خوبی هایت سر در گریبان فرو بردن ...

و روزی که ذره ذره وجود من فریاد می زند دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 21:49  توسط ستی  | 

تیک تیک

این صدای بارونه می شنوی ... داره واسه ما دوتا می باره ...اونم دلش واسه ما دوتا سوخته از دوریمون داره گریه می کنه ...

این صدای تپش قلبم می شنوی .... دلش تنگ شده واسه این که یه بار دیگه چهرتو ببینه از بی تابی نمی دونه چی کار کنه....

این دستای بی حس منه که دلش فقط گرمی دستاتو می خواد می خواد بگیریش تا گرم شه ...

این صدای هق هق منه که دیگه داره بند می یاد نای گریه کردنم واسش نمونده....

این دشت ها کوه ها جنگل هان همشون دارن تغییر می کنند می بینی... اونا هم از دوری ما ناراحتن تحمل این وضعو ندارند........

ولی....هه.....این صدای تیک تیک ساعته که هنوزم مثه قبل داره تیک تیک می کنه عین قبل هنوزم امید دیدنتو داره....

اگه یه روز بگم از این حکایت که به تو کردم عادت دلم پیش دلت مونده تو زندونه رفاقت

 اگه یه شب برسم به حقایق می شم خدای عاشق می گم رازمو به ستاره دریای مغرب ...

www.tikotik.blogfa.com 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 17:45  توسط ستی  | 

تورا می جویم

و ان گاه که متولد می شوم ز خاک بر می خیزم ز باران تازه می شوم ز طوفان به یاد تو هستم .. در تمام لحظات زندگی در کوچه پس کوچه پس کوچه های ان می دوم و فقط نامت را بلند فریاد می زنم من تو را می خوانم و با هر نفسم اسمت بر زبانم جاری می شود ...

من فقط به فکر بدست اوردن تو هستم!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 20:26  توسط ستی  | 

از دست این ....

می دونید نمی دونم چی بگم فقط احساس می کنم این دنیا بعضی موقع ها خیلی بی رحم می شه

خدایا ازت خواهش می کنم به داد این .... برس داره دیوونه می شه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 20:34  توسط ستی  | 

بگو بگو کدوم خیابونه که منو به تو می تونه برسونه

در این جهان غربت بی نشانی از تو سرگردانم به کجا پناه ببرم وقتی نشانی از تو نمی یابم دست نیازم را به روی که دراز کنم وقتی درمانده و عاجز از این دوری شدم دیگر اشک ها هم بی نشانی از تو  طاقت خود را از دست داده اند ...

و من تنها در کوچه پس کوچه ها به دنبال نشانی از تو می گردم ولی دریغ از ضعیف ترین نوری که بتواند  به دیدگان من روشنایی ببخشد ... و دریغ از اهسته ترین صدایی که بتواند گوش هایی را شنوا کند ... دیگر هیچ چیز را حس نمی کنم جز دوری ات را ... قدم هایم اهسته تر می شوند من توان راه رفتن ندارم ... و تنها در این موقع یاد و خاطره ات به من امید ادامه دادن راه را می دهد ... گویی صدایی از درونم فریاد می کشد بلند شو ...باز روی پاهای خود می ایستم و به راهم ادامه می دهم من در پی پیدا کردن نشانی تو هستم همه جا تاریک و تیره است ولی من نا امید نمی شوم چوم می دانم روزی تو را پیدا خواهم کرد ......

یقین دارم هنوز هم می توانم نظاره گر لبخند های شیرینت باشم .. هنوز هم عمری برای کوتاه کردن فاصله ها است من نا امید نمی شوم .... 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 10:27  توسط ستی  | 

بارونو دوست دارم هنوز چون تورو یادم می یاره

شب بود در زیر بارش باران اهسته قدم می زدم ... هر قطره باران که صورتم را خیس می کرد تجلی زیباترین خاطراتمان بود ... گویی با اصابت ان بر گونه هایم می توانستم تک تک پازل های خاطرات را کنار هم قرار دهم و از ان خوش اهنگ ترین نوای ممکن را بنوازم ... اری امروز من کلام باران را می فهمم چون هم درد انم ...امروز من گریه اسمان را درک می کنم چون مانند انم ...هرقطره ان قطره اشک من است که بر زمینی می ریزد و ان را می شوید ... و هنگام رعدش تمام وجود من است که فریاد می زند ...

باز هم راه می رود تا جایی که می توانم... من باران را دوست دارم چون می توانم ان را ببینم و بشنوم و حس کنم درست مثل تو ...

و زمزمه می کنم ترانه اش را :

اگه باز بارون بباره رو کویر خشک و تشنم من بازم از تو می خونم که تویی بارون عشقم ...

اگه بارونی نباره من می بارم من می بارم بارون چشام می باره تو شبای بی ستارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 21:56  توسط ستی  | 

سلامی به گرمی دستانتان

سلام .... این وبلاگ جدیدم از این به مطلبام دو دسته می شن ... یه خورده که بگذره حساب کار حتما دستتون می اد 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 20:39  توسط ستی  |